دختر کوچکی با پدرش از روی پل‌چوبی می‌گذشتند که با طناب به دو سر رودخانه متصل بود. پدر کمی می‌ترسید, برای همین به دخترش گفت: « عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا توی رودخونه نیوفتی. »

دختر گفت: « نه بابا شما دست منو بگیر … »

پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: « چه فرقی می‌کنه؟! »

 

دخترک جواب داد: « اگه من دست شما رو بگیرم و اتفاقی واسه من بیفته، ممکنه دست شما رو ول کنم، اما اگه شما دست منو بگیرین، مطمئن هستم هر اتفاقی هم بیوفته شما دست منو هیچ‌وقت ول نمی‌کنید. »

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

38833000 - 051
error: Content is protected !!